X
تبلیغات
خنده دار ترین جوک های دنیا(خنده بازار) - ماجرای فوق‌العاده ترسناک(فقط باجنبه ها بخونن!)

اس ام اس و جوک جدید

خوراک را همراه داشته باشید



بازی آنلاین تراوین 4

 
موضوعات
تصویرنما
سایت اشتراک رایگان ویدیو
کارتون و انیمیشن
دانلود کارتون و انیمیشن
طراحی سایت
طراحی سایت 7 طراح
تبلیغات شما
ماهانه 12000 تومان!

بازی آنلاین تراوین 4.6 فارسی

 

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! ....


اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیمسوار شده بود!!!؟

یکشنبه چهاردهم آبان 1391 - توسط : admin

داستان بازی سلطه : در عصر پادشاهی و قرون وسطی که دو قدرت پارس و رومی ها حکمرانی میکردند از داخل روم برده هایی که بعنوان گلادیاتور اجرای جنگ واقعی میکردند برای دربار و مردم روم باستان شورش کرده و امپراطوری خود را تشکیل دادند و رومی ها با عنوان سزارها وارد میدان نبرد با گلادیاتور ها شدن.و این فرصت مناسبی بود برای قدرتمند تر شدن امپراطوری پارس بزرگ که امپراطوری مهر بود. بازی آنلاین استراتژیک سلطه محصول 2014

بازی انلاین سلطه

 

 

بازی آنلاین

آخرین اس ام اس ها

آرشیو مطالب

لوگوی ما
درباره سایت

اطلاعات سایت